Thursday, December 6, 2012

کریم لاهیجی و خاطرات بانو شایسته از وابستگان دربار


تصور کنید مملکت را از دست جمهوری اسلامی درآوریم دو دستی تقدیم شورشیان و قداره کشان پنجاه و هفتی یعنی کریم لاهیجی ها و نسرین ستوده و فروهر و شیرین عبادی و عشقی و نجمی کنیم..



چرا این مارهای هزار رنگ را معرفی نمیکنید؟

الان سخنان آیت الہ عبدالکریم لاهیجی را تلویزیون اندیشہ پخش میکند ایشان در مورد قانون و حقوق بشر و تبعیض در ایران صحبت میکند. اما نگفت کہ قانون اساسی جمهوری اسلامی را ایشان نوشته. او همچنين نمی گويد که در اوايل شورش مصدقیون وتوده ای ها ایشان در اداره مهاجرت فرانسہ در پاريس کار میکرد و مردم بیگناه را بہ حکومت رژیم جمهوری اسلامی معرفی میکرد. ایشان فراموش کرده کہ پدرش، وعمویش در کوچہ یی زندکی میکرد کہ خانہ پدری من تہ کوچہ حمام شازدہ بود. در همان کوچہ حمام شازده توخانہ پدریش حسینیہ راه می انداختند و با سد برقی دستہ سینہ زنی حسن اباد و قمہ کشی داشتند. یادش رفتہ کہ خودش قبل از سینہ زنی، هم روضہ میخواند، یادش رفتہ کہ تو خانہ باباش چهار جور زن در چار گوشہ حیاط زندگی میکردند و هر روز یکدیکر را تکہ پاره میکردند. آن موقع هم او میدانست قوانین اسلامی یعنی چہ. مضفٰا باینکہ خودش مجانی در دانشکده حقوق، دانشگاه تهران درس خوانده بود. یادش رفتہ کہ جلو در خانہ باباش در همان هشتی پشت در خانہ تا سقف فرش تا شده بود ولی درست دیوار بدیوار خانہ شان منزل یوسفی؛ مردم بيچاره ای گروه، گروه اتاق، اتاق اجاره کرده بودند، شام نداشتند تا بخورند در بدبختی زندگی می کردند، آنوقت خانم آقا، زن بابای، همین عبدالکریم لاهیجی حلوای امام حسین می پخت و آش نذری برای مسجد پشت بیمارستان سینا کوچہ همت میفرستاد. یادش رفتہ کہ خودش چند تا زن طلاق داده، دخترش هم طلاق گرفتہ، یادش رفتہ کہ چه مخالفت ها با شاه میکرد.

اینها را از سر هوا نمینوسم نہ، نہ راست میگویم برای اینکہ خانہ پدری من دارلعجزہ بود دارالیتام بود. در خانہ پدری ام هرگز بستہ نمشد چون این میرفت آن میآمد. بلہ این آقا دوست داریوش فروهر و جواد شهبازی، ابولقاسم عشقی ناصری، پروین کانوا فروش بود. همان داریوش فروهر، هر شنبہ بعد ظهرجلو سقط فروشی نخیمی ایستا ده بود با یک سگ تا ما از ماشین مدرسہ ایران (خانم جهانبانی) پیاده میشدیم سگ را بجان ما میاندخت. اينها از همان موقع سگ بجان مردم وبچه های مردم می انداختند. تا آن ۵ تومانی را کہ صبح پدرمان پول تو جیبی هفتگی بما میداد را نمیگرفت مارا ول نمیکرد و میگفت اگر بہ بابات بگی فردا میکشیمت و ما (من و خواهرم) از ترس بروز نمیدادیم. تا بالاخره ننہ ای که مراقب ما بود فهمید (ننہ اهل یزدبود، پرستار پدرم در زمان کودکیش بود و همیشه منزل ما بود). فردای روز بعد سر ساعت آمد سر کوچہ و آنچہ لایق فروهر بود باو گفت و ماجرا راهم بہ پدرم گفت، دیگہ یادم نیست پدرم چہ کرد ولی محل پیاده شدن ما را عوض کردند و ننہ یزدی از ان پس سر کوچہ حمام شازده منتطر ما بود.

ری گفتم خانه پدر من دارالعجزه و دارايتام بود؛ هر روز سر سفره نهار خانم سادات و یوسفی وديگر همسایہ همین آقايان لاهيجی و فروهر و... میآمدند منزل ما و نهار ما را میگذاشتند جلو اینها و بما تخم مرع میدادند کہ گاه ما از ترس گرسنگی تا اینها نرسیدند ما خوراکمان را مبلعیدیم و همیشہ گریہ میکردیم کہ آسایش نداریم، نمک می خوردند و قداره کشی می کردند و نمکدان می شکستند. اين کارها را همان موقع ياد داشتند. همیشہ لباسهای مارا بہ شهین و ارپیک میدادند و ما هرگز لذت لباس های خود را نمی بردیم .

در ۳۰ تیراین آقایان غوغاها کردند و در ۲۵ امرداد مجسمہ شاه را پایین آوردند و بردند تو آهنگری ابولقاسم عشقی یادم نیست با تنہ آهنی مجسمہ چہ کردند. من آن موقع بچہ ۸ سالہ بودم.

بعد از مدتی آقای فروهر جلو سبزی فروشی سد برقی پیدایش شد، سد برقی یک شاگردی داشت کہ یک آبرو؛ و چشمش بالاتر از آن یکی دیگہ بود، داریوش فروهر او را وا میداشت تا ما از ماشیین مدرسہ پیاده میشدیم یک پایش را میگذاشت جلو پای ما و میگفت؛ «هاف هاف» و ما بہ غایت میترسیدیم. دوبارہ ننہ یزدی قیامت کرد و دوباره محل پیادہ شدن ما را عوض کردند و این بار سر باستیون ما را پیاده میکردند.

بلہ این آقایان روانی میخواستند مملکت را ویران کنند کہ کردند و حالا یک روان پریش بنام بهرام مشیری و ممد لنین (محمد امینی) بہ پادشاه افتخار آفرین ایران جسارت میکنند وکسی هم جلو این اراذل محکم و قاطعانہ نمی ایستد. اگر هم کسی می ايستد ديگران اورا پشتيبانی نمی کنند.

نمی توانم خود را توجیه کنم چرا که همین آقای لاهيجی فراموش کرده کہ در همان زمان مصدقیون به همراه توده ای ها در دانشگاه سخنرانی داشتند، رفتم تو دفترش گفتم تو کہ اسلام را میشناسی آنقدر سنگ اسلام را به سينه می زنی مخالفت نکن ما را بہ بدبختی دچار نکن کشور را بہ بی راهہ نکشانید، جواب داد تو دختر آقای مهندس هستی از بیچارگی مردم و دزدیها و وطن فروشی ها خبر نداری. باو گفتم تو کہ در همین دانشگاه مجانی درس خواندی، نکن. گفت وقتی من نخست وزیرشدم همہ چیز عوض میشود. باو گفتم تو در خوابی بیدار شو. جواب داد من کار دارم الان برای اینکہ من بروم ملیشیا دیوار گوشتی درست کردند کہ من رد بشوم. باز گفتم بخاطر ایران بخاطر تمام مردم بخاطر فردوسی نکن. گفت دختر آقای مهندس شما بفکر مردم هستید؟ بروید با مردم یکی شوید. گفتم من مثل شما ها حرامزاده نیستم، راست میگویی من دختر همان آدم هستم. خیر نبینی.

هنوز من پس از سالیان دراز هر بار کہ سگ را میبینم آن خاطره تنم را میلرزاند و از این نوکران اجنبی بشدت متنفرم.


این هارا نوشتم کہ مرا آگاه کنید چرا این مارهای هزار رنگ را معرفی نمیکنید؟

پر واضح است این جماعت ریشہ در عذاب و ویرانگری دارند نہ پیشرف و ترقی. روشن است وقتی هیولای جماران ظهور میکند این جماعت هم منش خود را یافتہ بودند و مسلما امثال فروهر، لاهیجی با دست باز عقده های ذاتی خود را کہ پختہ شدہ بروز میدهند دیگر عقده شکنی با بچہ ۷ یا ۸ سالہ نیمکنند با یک ملتی میکنند و کشور را بہ خاک سیاه میکشانند، کہ نشاندند. زنان را سیاه روزگار میکنند کہ کردند، میداندار کشتار سربازان میهن پرست میشوند، باعث میشوند اجنبی زیرکانہ منافع کشور را ببرد و آقایان به آرزویشان رسیدند کہ با محمد رضاشاه عداوت داشتند و با رضاشاه سر ستیز.

و ثابت کردند۳۳سال وقت داشتند اینان کہ خود را تافتہ جدابافتہ از آزادی میدانستند لیاقت و کفایت نداشتند با آخوند بند وبست کردند زيرا کہ لیاقت نداشتند وطن فروش و نوکر اجنبی و فرمانبردار اجنبی بودند، هستند، خواهند بود، تا یکی مثل هیولای جماران خمینی، عین خودشان حق همشان را یکی یکی کف دشتشان بگذارد و خانواده شان را بہ عزایشان بنشاند.

با احترام شایستہ


دیشب بر گشتم بہ زمان کودکی یادم امد کہ وقتی اعلیحضرت روز ۲۸ امرداد از مسافرت برگشتند پدرم و عمویم سر پل تجریش سر مقصودبک تا سرازیری مقصودبک میز و صندلی شرینی گذاشتہ بودند و ویلن زن و عباس دواتچی را هم دعوت کردہ بودند برای شادی و بستنی هم از همان بستنی فروشی سر پل مقصودبک سفارش داده بودند کہ بہ مردم میدادند.

هفتہ نگذشت کہ هر شب دزد بہ منزل ما میامد چیز قابلی نمی بردند هر چہ تو حیاط بود میبردند ولی توی آب حوض کات کبود میریختند و ماهی های حوض میمردند و نیمہ شب کہ گربہ ها میامدند ماهی بخورند از آب حوض میخوردند و میمردندو هر روز صبح بساطی بود.

ما کہ از مدرسہ برگشتیم و چون ما دو چرخہ داشتیم بچہ ها محل بہ منزل ما میامدند بازی کنیم، یکروز ما لباس و کیف و کفش مدرسہ کنار حیاط گذاشتیم و شب کہ بہ اطاق رفتیم یادمان رفت اثاثمان را با خود بہ اطاق ببریم صبح کہ خواستیم لباس بپوشیم هیچ نداشتیم در نتیجہ لباس و کفش بچہ نوکر را تن ما کردند و ما را فرستادند مدرسہ.

ما بخاطر اینکہ هوس نکنیم سینما و خانہ همسایہ برویم تابستان ها هم معلم سر خانہ داشتیم و هم مدرسہ تابستانی ایران میرفتیم بهر روی آن شب دزد آمد تمام متعلقات ما را برد و بخاطر اینکہ ما را تنبیہ کنند برای مدتی بجای اینکہ خیاطی سرور سر کوچہ لالہ و یغما لباس ما را بدوزد میدادند سر چهارراه حسن آباد ابهری کہ حقیقتا پالان میدوخت نہ لباس برای ما لباس میدوخت وقتی انرا میپوشیدیم انگار ما آدم دیگری میشدیم هر روز با گریہ و اه و نالہ بہ مدرسہ میرفتیم.

تا یک روز تیمسار ارفع آمده بود منزل ما پدرم ماجرا را برای ایشان تعریف کردند ایشان گفتند از امشب پاسبان را میگویم بگذارند تہ کوچہ بجای سر کوچہ، نیمہ شب پاسبان نشستہ بود روی سکوی هشتی مدرسہ مهر کہ متعلق بہ خانم ایراملو بود میبند دزد از دیوار منزل ما بالا میرود و او را میگرد و بہ کلانتری میبرد و معلوم میشود دزد ها یاران آقایون ابولقاسم عشقی ناصری و داریوش فروهر و ناصر نجمی، پروین کاموا فروش و جواد شهبازی هستند کہ همگی از طرفداران آقای مصدق السلطنہ هستند. 

از آن شب بہ بعد از دزد و دزد بازی منزل ما خبری نبود

شایسته

پیرانشهر


Wednesday, December 5, 2012

اعترافات سهمگین سر همفر، جاسوس انگلستان در خاورمیانه مقارن با امپراتوری عثمانی ....بخش سوم ۳-





PART THREE

آغازمهندسی اسلام ابزاری توسط انگلستان !!!
اعترافات سهمگین سر همفر، جاسوس انگلستان در خاورمیانه مقارن با امپراتوری عثمانی ....بخش سوم

.در قسمتهای قبل خواندیم چطور انگلستان به فکر از هم پاشیدن امپراتوری عثمانی و ایران افتاد و به همین منظور جاسوسان خود را گسیل کرد تا  بدرون توده مردم نفوذ کنند و در طی سالیان متمادی و در نهایت صبر و حوصله و با یاد گرفتن زبان، قران و قوانین اسلامی، از آداب و رسوم وعلایق و نقطه ضعف های آنان آگاه شوند. از آنجاییکه در آن زمان مذهب اسلام حاکم بر این سرزمینها بود و در عمق جان مردم نفوذ کرده بود، شناخت اسلام  به معنای شناخت توده و  نخستین الویت محسوب میشد و این همان شد که جرقه  قدرت و توانایی اسلام را در به استثمار کشاندن کشورهای زیر سلطه و قدرت مخرب آن را در ذهن انگلیس روشن نمود.  در این بخش شاهد آموزشهای فکری به جاسوسان و نحوه تفکر دولتمردان انگلیس درباره کشورهای دیگر از جمله ایران هستیم. کشورهایی که با بیشرمی و وقاحت تمام  خونشان را در شیشه، دستشان را در جیبشان فرو میکنند و برادر را به جان برادر میاندازند....ننگ و نفرین ابدی بر استعمار پیر و راحت طلب انگلیس و خواب خرگوشی ملتهای مستعمره.." ما انگلیسیها مردمی متمدن هستیم"!! تف بر تمدن ننگین شما  دریوزگان بیچاره..زنده باد کوروش و تمدن ایرانی که دراوج قدرت، دست به جان و مال کسی دراز نمیکند...

خاطرات همفر..بخش سوم:
دوستان من قبل از من به لندن برگشته بودند و دستورات جدید را قبل از من دریافت کرده بودند. به من نیز به محض ورودم دستورات جدید داده شد.  متاسفانه تنها ۶ نفر از آن ۹ نفر، بازگشته بودند و این بسیار ناراحت کننده بود. یکی از آنان آنطور که منشی وزارتخانه میگفت، در مصر ازدواج کرده و تشکیل زندگی داده بود ولی جناب منشی نگرانی از بابت وی نداشت چون آن شخص به ما خانت نکرده بود و همچنان نگهدارنده رازهای دولت بود. شخص دوم که روس تبار بود، به روسیه رفته بود و در آنجا مانده بود و این نشان میداد که او در زمانیکه برای ما کار میکرده هم جاسوس روسیه بوده و این  موضوع  بود که وزارتخانه را بسیار نگران میکرد. شخص سوم در نزدیکی بغداد بیمار شده و درگذشته بود و رد شخص چهارم را تا شهر صنعاء  در یمن گرفته بودند ولی از آنجا به بعد هیچ نشانی از او در دسترس نبود.
وزارتخانه ناپدید شدن این ۴ نفر را یک فاجعه مینامید زیرا "ما انگلیسی ها ملتی متمدن هستیم که وظایفی بزرگ را درقالب جمعیتی کوچک، بهده داریم  و همین کم جمعیتی موجب میشود تا  روی تک تک  افراد، محاسبات بسیار دقیقی انجام بدهیم."
پس از تحویل تعدادی از گزارشاتم، منشی وزیر ترتیب برگزاری یک میتینگ را داد تا به موشکافی و بررسی  گزارشهای ۴ تن از ما در کنار هم بپردازد. وقتی دوستانم گزارشهای خود را ارائه کردند، از یادداشتهای من نت های بسیاری برداشتند. وزیر، منشی و و سایر افراد حاضر در آن میتینگ از گزارشات من بسیار قدردانی کردند. با این وجود من  از نظر اهمیت گزارشات، نفر سوم شدم.
بیشک من در یادگیری زبانهای ترکی، عربی، فارسی ، قران و قوانین شرع بسیار موفق بودم  ولی هنوز نتوانسته بودم گزارشی را که در مورد نقاط ضعف امپراتوری عثمانی میخواستند، در اختیارشان قرار دهم. پس از اتمام جلسه، جناب منشی از من درباره علت این کوتاهی سوال کرد و من گفتم: از آنجاییکه وظیفه اصلی من یادگیری زبان ، قران و شریعت بوده، وقت دیگری نداشتم تا به این مهم اختصاص دهم ولی به شما قول میدهم که در ماموریت بعدی، شما را از این بابت سرافراز خواهم کرد. منشی پاسخ داد: "ما اکنون هم به تو  و تلاشهایت مفتخریم ولی آرزو داشتیم که تو نفر اول در ارائه بهترین گزارش میبودی" .
منشی همچنان ادامه داد: "همفر، ماموریت بعدی تو شامل این دستور العمل هاست
۱- کشف نقاط ضعف دشمن. نقاط ضعف مسلمانان  به گونه ای که بتوان درون روح و جسم آنان  وارد شد و آنان را از درون هدایت کرد و اتحاد و وابستگی ارگان های آنان را از هم درید. این براستی  بهترین راه شکست دادن  دشمن است.
۲- ازلحظه ای که این نقاط  ضعف را تشخیص دادی و به هدف خود رسیدی، موفق ترین مامور مخفی دولت انگلستان لقب خواهی گرفت و مدال افتخار خود را شخصا از دربار دریافت خواهی کرد.
مدت ۶ ماه در لندن توقف کردم. با دختر عمویم ازدواج کردم . من ۲۲ سال داشتم و او ۲۳ سال. دختر بسیار زیبایی بود با هوشی متوسط از یک خانواده معمولی. آن ۶ ماه، شادترین و لذتبخش ترین دوران زندگی من بود. همسرم باردار شد و منتظر میهمان کوچک خود بودیم که دستور ترک لندن به مقصد ایران را دریافت کردم.
دریافت این فرمان در شرایطی که منتظر بدنیا آمدن فرزندم بودم  بسیار غمگینم کرد. ولی اهمیت کشورم و عشق به وطن فراتر از ان بود خصوصا که اینبار در صورت موفقیت، دارای شهرتی سراسری هم میشدم که این موفقیت بعنوان یک شوهر و پدر نیز، افتخاری خانوادگی محسوب میشد و برای آنان نیز پرستیژ و قدرت فراهم میکرد. بنابرین بدون لحظه ای درنگ فرمان را پذیرفتم و تلاش همسرم را که میخواست تا تولد فرزندمان صبر کنم، بی نتیجه گذاشتم.  به وزارتخانه رفتم و دستورات نهایی را گرفتم.
۶ ماه بعد در شهر بصره واقع در عراق، متعلق به امپراتوری ایران بودم. شهری که بخشی از مردم ان سنی مذهب و بخشی شیعه بودند. جمعیت ان متشکل بود از اعراب، ایرانی ها و شمار کوچکی مسیحی. اولین بار در زنگی من بود که با ایرانیها ملاقات میکردم. اجازه دهید تا آنها را از نقطه نظر شیعه و سنی بودن بررسی کنم نه  از دیدگاه ایرانی و عرب.
شیعه کسی است که علی ابن ابیطالب را مولای خود میداند و به ۱۲ امام اعتقاد دارد که فرزندان و نوادگان او هستند. آنها میگویند که محمد خود، علی را به جانشینی انتخاب کرده ولی از دید من عجیب است چون محمد در زمان خود چگونه میتوانسته بداند و پیشبینی کند که حسین ۸ نوه و نتیجه خواهد داشت؟ اگر کسی از آنان چنین پرسشی کند میگویند چون محمد پیامبر خداست آینده را میدانسته ولی اشکال اینجاست که برای یک مسیحی، پیامبر بودن محمد خود در شک و تردید است چه برسد به پیشبینی آینده. بخصوص آنکه درعین بیسوادی کتابی عجیب و غریب را با خود آورده که شامل قوانین و دستوراتی است. چطور چنین چیزی ممکن است؟
سنی ها در عوض، معتقدند مسلمانان بعد از محمد، ابوبکر، عمر و عثمان را لایق دانسته اند تا خلیفه مسلمین باشند. اختلافاتی از این دست در واقع در همه مذهب دنیا وجود دارد. امروز عمر و بقیه در قید حیات نیستند و مسلمین اگر هوشیار باشند اختلافاتی اینچنین را باید کنار بگذارند ولی وقتی در یکی از جلسات داشتم راجع به این موضوع صحبت میکردم،  یکی از جاسوسان با تجربه با تحکم گفت: وظیفه تو تشدید همین اختلافات بین شیعه و سنی است نه رفع و رجوع آنها پس متوجه اشتباه خود باش"
بخاطر دارم قبل از ترک لندن، منشی وزیر مرا خواست و گفت" همفر..باید بدنی خدواند  هابیل و قابل را متفاوت خلق کرد. بنابراین گونه های بشری با هم متفاوتند و باید متفاوت بمانند. این تفاوت ها و اختلافات باید ادامه یابند تا روزیکه مسیح ظهور کند. بنابر این تفاوتهای نژادی، قومی، منطقه ای، ملی و مذهبی جزو ضروریات طبیعی زندگی بشرند و باید برجا بمانند. هیچکس نباید در جهت یکسان کردن مردم جهان قدمی بردارد چون این خواست خداست. متوجه شدی؟"
"وظیفه تو یافتن این تفاوتها  است. هرچقدر بتوانی به اختلافهای بین آنان شدت بخشی و تکنیکهای آن را بیابی، خدمت بزرگتری به کشورت انگلستان انجام داده ای."
وی همچنان ادامه داد: " ما انگلیسی ها مردمی هستیم که باید در رفاه  بوده و از زندگی لوکسی برخوردار باشیم. اشرافیگری چیزیست که به ان عادت کردیم و این تنها با شرارت، گمراه کردن، تفرقه انداختن و به جان هم افتان مردم مستعمرات ما و کشورهایی که به آنان چشم داریم، بدست می ید.  تنها با بوجود آوردن چنین شرایطی قادر خواهیم بود امپراتوری عثمانی و ایران را سرنگون کنیم . در غیر این صورت چگونه ملتی با جمعییت بسیار کم میتواند ملتی بزرگ و پر جمعیت را تحت فرمان خود بگیرد و بر آنان سلطه یابد؟
بگرد ببین پاشنه آشیل در کجاست . با تمام  توانت بگرد و به محض اینکه ان را یافتی، هدف قرار بده. بدان که امپراتوری های عثمانی و ایران به نقطه اوج خود رسیده اند و زمان سقوط آنان  نزدیک است. پس نخستین کار تو شوراندن مردم بر ضد دولت و دستگاه است. تاریخ نشان داده که منشا اصلی تمامی انقلابهای دنیا، شورش مردم است پس اگر میخواهیم دولتهای آنان را سرنگون کنیم تنها باید به دست خود مردم آنان انجام دهیم و تنها راه ان تحریک آنان از درون است. آنگاه که همبستگی شان در هم  شکست و محبت و همدردی بین آنان از میان رفت و جای خود را به تنفرهای مسلکی و قومی داد و آنگاه که عده ای از درون آنان دچار توهمات جاه طلبانه و خود سرانه شدند، نیروی مقاومتشان در هم خواهد شکست  و آنجاست که براحتی نابودشان میکنیم." 

غرور و از خودگذشتگی ایرانی



این چیزی است که در فرهنگ امروز ایران فراموش شده. غرور ایرانی و از خود گذشتگی برای هموطن و پاسداری از خاک میهن. عکسی که میبینید مربوط به سیل سال گذاشته در ژاپن است که با دیدن آن افسانه های ایران باستان در خاطرم زنده شد. کسانیکه همیاری و عشق به هموطن را در صدر الویت های زنگی روزمره خود قرار داده بودند. فرهنگی که به خاطر همین خصوصیات در دنیا یگانه و بی همتا بود. در عصری که رومیان برده های جنگنده را به جان هم میانداختند و بر روی آنان شرط بندی میکردند،ایرانی جانش را برای ایرانی به خاطر میانداخت. فرهنگی که قهرمانان و ایران سازان بزرگی را در دوران معاصر به ما هدیه کرد. ایرانسزانی که جان خود را وقف رسیدگی و  سرفرازی ایران کردند...جاوید باد فرهنگ کهن ایرانی..جاوید باد ایرانسازان بزرگ ایران

امدادهای غیبی سبز و نر و ماده رنگارنگ صادر شده از پولهای سبز


پولهای سبز کار خود را بخوبی انجام میدهند وگرنه ماهیانه ۸۰۰۰ نفر در ایران اعدام میشوند چرا ادر حالیکه همسر و فرزندان خانم ستوده تبدیل به هنرپیشه های سینما شده اند و ۲۴ ساعت شبانه روز برای دوربین 
ها "پز آرتیستی" میگیرند، عکس یکی از اعدامیها در این ۳۴ سال بر سر در پارلمان اروپا نرفت؟؟
دولت اپوزیسیون ساز اسلامی  از این کارها کم نکرده ، مردم جو گیر هم کم با این موارد سرگرم نشده اند
چرا نیروهای سرنگونی خواه صدایشان از بی بی سی و صدای امریکا پخش نمی شود ؟ تنها یک زندانی داشتیم ، آنهم نسرین خانم بوده؟

ایرانیان متخصص دو چیز هستند ..۱- باد به غبغب انداختن در مورد گذشته ای که.از آن درس نمیگیرند و در زیر پا له میکنند و۲- تقدیم دو دستی کشورشان به جاسوسان و مزدوران...به شما قول میدهم حتی شنگول و منگول افسانه های کودکان هم اگر جناب گرگ لباس هاش را عوض میکرد و با لباسی مبدل میامد، بر فرق سرش میکوفتند و "دیگر گول نمیخوردند" ولی ایرانیان توانایی و استعداد عجیبی برای مسخره شدن و ماست و خیار شبهای خانم کلینتون و برنارد لویزشدن را دارند

 (عکس از کوروش ضد ولایت)
 در قیام ملی 28 مرداد ، داریوش فروهر،این فرد چاقو کش انسانهای بیگناهی را با چاقو کشته که در خاطرات خودش هم  با افتخار تمام ذکر کرده.


ایرانی ایرانی باش 

ایرانی اندیشه کن

تا ایران آزاد گردد


Tuesday, December 4, 2012

۲-اعترافات سهمگین سر همفر، جاسوس انگلستان در خاورمیانه مقارن با امپراتوری عثمانی ....بخش دوم



PART TWO
_______________________________________
آغازمهندسی اسلام ابزاری توسط انگلستان !!!

مدتها بود با گره کوری در ذهنم درگیر بودم

 که با هیچیک از معادلاتی که میشناختم باز نمیشد. میدانستم که ویروس اسلام، بعنوان ابزاری در دست انگلستان، در هر جا که پاشیده شود، نکبت، عقبماندگی فرهنگی، جنگ، اعتیاد، دشمنی خانه به خانه و نفاق، سلطه نرم و خاموش بیگانه و به تاراج رفتن خاک و مال و تمدن آن ملت را به بار میاورد. میدانستم که این ویروس در چند سال اخیر بطور دربست و بی چون و چرا در دست انگلیس است و در هر جا که انقلابی با مضمونی اسلامی رخ میدهد، نفع و خواست دولت فخیمه در کار است. ولی آیا میتوانستیم بگوییم خود محمد و قران را هم انگلستان آفریده؟؟ هرگز!!!
پس چگونه شد؟؟ چگونه اسلامی که در شبه جزیره ای دور تولید شد و سازنده آن حتی سواد خواندن و نوشتن نداشت، به دربار انگلیس راه یافت؟ بی تردید، ظهور اسلام بزرگترین بد بیاری تاریخی برای ملت ایران بوده است. چه در نخستین قرنهای آن که ربطی به انگلستان نداشته و چه اکنون که مخوف ترین سلاح غرب برای نابودی تمدن ایرانی و خوی پآتریوتیزم در ایرانیان است که از نان شب و پدر و مادر خود نیز، وطن را عزیز تر میداشتند و امروز هدف از کمربند سبز خاور میانه، خود خاورمیانه و کشورهایی چون سوریه و تونس و لیبی و غیره نیست بلکه هدف بدست آوردن دژی محکم برای رسیدن به ایران و ترسیم نقشه جدید قطعه قطعه شده ان است ولی چگونه این دو با هم پیوند یافتند؟
پاسخم را در این خاطرات یافتم. دوستان انتلکتوال من معتقدند این خاطرات حاوی "ضد اطلاعات " نیز هست. منظور از ضد اطلاعات ، اطلاعتی است که به ظاهر در صدد نفی و بر ضد موضوعی خاص هستند ولی در واقع برای آن تبلیغ میکنند. کاملا موافقم. نکاتی در این خاطرات هست که به نحوی اینطور القا میکند که آن اسلام صدر اسلام چیز خوبی بوده و از وقتی انگلستان دستکاری اش کرده بد شده...ولی شوربختانه، مطلبی که حاوی ضد اطلاعات نباشد پیدا نمیکنیم و خود باید بین خطوط را بخوانیم لذا ضروری دیدم این نکته را اینجا یاداوری و تاکید کنم که اسلام به هر شکل آن چه اسلام صدر اسلام، چه اسلام میکربی و حشره ای اخیر که به انسان زندگی چون انگل میبخشد، چیزی جز وحشیگری و تجاوز و قتل نفس و عضو و سنگسار و تبیعض نژادی و جنسی و مقامی نبوده، نیست و نخواهد بود.
در مورد بخش دوم خاطرات باید بگویم اتفاق ماجراجویانه خاصی در این بخش بخصوص نمی افتد و قسمت های بعدی پر ماجرا ترند. بطوریکه در قسمت ششم قلبتان از تپش باز خواهد ایستاد. ولی این بخش، روشهای رسوخ و نفوذ دربار انگلیس به درونی ترین اندرونی های شخصی را بخوبی نشان میدهد تا جاییکه نویسنده ناچار به اعترافی بسیار چندش آور در اجرای دستوری چندش آورتر میشود و نشان میدهد، شبکه جاسوسی این دولت اهریمنی تا کجا ها پیش میرود و....


ادامه خاطرات همفر بخش دوم:


وزیر مستعمرات به من ماموریت داد تا به کشورهای مصر، ایران، حجاز و استانبول سفر کنم و اطلاعات لازم در مورد مسلمانان را بدست آورم تا بتوان درمیان آنان رخنه کرد و با ایجاد دشمنی، آنها ر ابه گروه های کوچک تقسیم کرد. وزیر، ۹ نفر دیگر را نیز به جز من به همین ماموریت گماشت. ۹ نفری که پر از انرژی، شجاعت بودند و بشدت عطش دانستن و عشق به میهن داشتند. به ما پول فروان، اطلاعات کافی، نقشه مناطق و همچنین لیستی بلند بالا شامل نام اشخاص، سخن گویان، دانشمندان و رواسای قبایل مناطق مختلف و حتی دور افتاده، داده شد. صحنه ای که هرگز فراموش نمیکنم این بود که وقتی با منشی جناب وزیر وداع میکردم به من گفت: " بروید که آینده دولت انگلستان در دستان شما و در گرو این ماموریت است. پس بدانید که باید حد اکثر توان و انرژی خود را سرمایه کنید و از هیچ کوششی در این راه فروگذار نباشید."
در زمان امپراتوری عثمانی، استانبول، مرکز خلافت اسلام بود بنابرین راهی استانبول شدم. غیر از وظیفه اصلی که به عهده من بود باید زبان ترکی را مانند یک ترک زبان میآموختم . تا قبل از آن تاریخ ترکی، عربی و فارسی را به مقدار قابل توجهی در لندن فرا گرفته بودم ولی یادگیری یک زبان چیزیست و صحبت کردن آن مثل یک بومی ، چیزی دیگر. در حالیکه یادگیری اولیه را میتوان در زمان کوتاهی انجام داد، صحبت مانند یک بومی، نیازمند سالها وقت است. باید آن زبان را با تمام اصطلاحات و چم و خم هایش طوری یاد میگرفتم که کسی به من شک نکند. البته در استانبول زیاد هم از این بابت نگرانی نداشتم چون ترکها زیاد دقیق نمیشدند و دولت ترکیه هم هیچ سیستمی یا برنامه ای برای دستگیری جاسوسان نداشت.
پس از سفری بسیار خسته کننده، به استانبول رسیدم. نام خود را محمد معرفی کردم و نخستین برنامه ای که ریختم رفتن مرتب به مسجد بود.
همان روزهای اول در مسجد با خردمندی سالخورده بنام احمد افندی طرح دوستی ریختم . وی روز و شب تمام سعی خود را میکرد تا رفتاری چون محمد پیامبر داشته باشد و مانند وی بنظر رسد. آنچنان عاشق محمد بود که هر بار از او صحبت میکرد چشمانش پر از اشک میشد. از من نپرسید که هستم و از کجا آمده ام و از این بابت شانس آوردم. تصمیم گرفته بودم با هر که آشنا میشوم بگویم برای کار به استانبول آمده ام تا در سایه خلیفه مسلمین که نماینده محمد بر روی زمین است زندگی کنم و همین را هم میگفتم.
(دقت کنید که این ابلهان از بس تمام دانش دنیا را در خواندن قران میدانند، هر کس از راه میرسد، شک آنها را بر نمی انگیزد و چقدر به سادگی با کسانی برخورد میکنند که از سرزمین دور و به درازای سالهای طولانی و بعنوان تنها شغل، کشور و خانواده خود را رها کرده اند تا به میهنشان خدمت کنند. این همان بدبختی امروز ما ایرانیان است و اوپزیسیون قلابی و مدحی ها و ....!!)
بقیه خاطرات همفر: سعی کردم تا میتوانم به محمد افندی نزدیک شوم تا اینکه روزی چنان که گویی با او دردل میکنم، گفتم که پدر و مادر خود ر از دست داده ام و برادر و خواهری هم ندارم و هیچ مال و میراثی هم نداشته ام. اما به مرکز اسلام آمده ام تا کار کنم و قران کریم و سنت پیامبر بیاموزم تا هم نیازهای دنیوی ام را برآورده کنم هم توشه ای برای آخرتم مها نمایم. و با شنیدن سخنان من بسیار منقلب و از خود بیخود شد و گفت:
تو به ۳ دلیل بسیاربرایم محترم هستی
: ۱- تو یک مسلمانی و مسلمانان همه برادارن منند.
۲- تو یک مهمان هستی و رسول الله فرموده میهمان حبیب خداست
۳- تو میخواهی کار کنی و حدیث شریف گفته هر کس کار میکند محبوب خداست.
از این سخنان خوشحال شدم و به او گفتم که میخواهم قران هم یاد بگیرم و و گفت که خودش به من آموزش خواهد داد. روزانه به من قران یاد میداد و من در حالیکه برای تلفظ برخی کلمات بشدت دچار مشگل بودم، ظرف دو سال کل قران را یاد گرفتم. افندی هر بار قبل از شروع درس وضو میگرفت و از من نیز میخواست چنین کنم و بعد رو به قبله مینشست.
کار دیگری که میخواست انجام دهم شستن دهانم با چوبی بنام مسواک بود که به گفته او سنت پیامبر بود. من هر روز از دهانم خون جاری میشد ولی باید ادامه میدادم و بلاخره روزی خون ریزی دهانم قطع شد و پس از آن نفس سنگینی هم که داشتم و اکثر انگلیسی ها دارند از بین رفت و دیگر دهانم بو ی بد نمیداد.
( یعنی این وحشیان انگلیسی بی فرهنگ فقط چای نبوده که در عمر خود ندیده بودند..حتی مسواک هم نداشتند و ادعایشان گوش آسمان هفتم را کر میکند)
شبها را در اتاقی میگذراندم که از خادم مسجد اجاره کرده بودم. نام این خادم مروان افندی بود و فردی بود بسیار عصبی. او میگفت اگر فرزند پسری داشته باشد نام او را هم مروان میگذارد چون نام یکی از جنگجویان اسلام است.
تهیه شام نیز بعهده مروان بود. بعنوان شاگرد فرشباف کاری پیش خالد فرشباف پیدا کرده بودم که مزدم را هفتگی میداد. این خالد بیشتر وقت آزادش را در مورد خالد ابن ولید حرف میزد که یکی از اصحاب پیامبر بوده و در جنگهای بسیاری شرکت داشته اما با همه این احوال عمر ابن خطاب، خلیفه مسلمین او را از مقام خود عزل کرده بوده و اینکه این مسئله قلب خالد را شکسته بود.
خالد قالیباف، شخصی بی اخلاق و بسیار عصبی بود. بیش از حد به من اعتماد کرده بود نمیدانم چرا ولی شاید به این دلیل که همواره از وی اطاعت کردم. بقدری اعتماد کرد که دیدم در خلوت خود به قانون شریعت پایبند نیست و کارهای عجیب و غریب میکند ولی در جلوی دوستان همکیش خود تظاهر میکند. در نماز جمعه شرکت میکرد ولی هرگز او را در حال نمازهای روزانه خواندن ندیدم.
من صبحانه را در مغازه میخوردم. برای نماز ظهر به مسجد میرفتم و تا نماز عصر در همانجا میماندم و به صحبتهای افراد گوش میکردم. پس از نماز عصر به منزل احمد افندی میرفتم و به مدت دو ساعت، قران میآموختم. هر جمعه دستمزد تمام هفته ام را بابت آموزش به او میدادم .
زمانیکه احمد افندی دانست که مجردم، از من خواست تا با یکی از دخترانش ازدواج کنم. من سر باز زدم ولی و اصرار کرد و گفت ازدواج سنت پیامبر است و کسیکه از سنت پیامبر سرپیچی کند با من نیست. از آنجا که گفتن این جمله به معنای قطع ارتباط ما بود و ناچار بودم از آن جلوگیری کنم، گفتم که من دارای ضعف جنسی میباشم و مردانگی ندارم. او با اظهار تاسف باور کرد.
پس از گذشت دو سال از آموزش و تفحص من، به او گفتم که باید به خانه برگردم و و با شگفتی اصرار میکرد که همانجا بمانم و مسکن گزینم. وی میگفت تو که پدر و مادر و همسری نداری. پس همینجا بمان تا با هم کار کنیم . غافل از اینکه حس وطن پرستی و وظیفه من حکم میکرد که به خانه برگردم و تمام گزارشات مربوط به این دو سال و چیز هایی که دیده و شنیده بودم را حضورا به جناب وزیر ارائه دهم و با دستور عمل ها و سیاست جدید و به روز شده، برگردم.
در طول اقامتم در استانبول، پیوسته گزارشاتم را بصورت مآهیانه برای وزارت مستعمرات میفرستادم. در یکی از گزارشاتم ناچار بودم سوالی عجیب را مطرح کنم. خالد افندی، کسیکه با او کار میکردم همانطور که گفتم نماز نمیخواند و به اصول شریعت هم پایبند نبود و از همه بالاتر اینکه سرگرمی های کثیفی داشت و روزی به من پیشنهاد همخوابگی داد. از آن روز، بیشتر و بیشتر اصرار میکرد تا جاییکه من به جناب وزیر در این مورد نوشتم و نظر او را جویا شدم. پاسخ این بود: "اگر در رسیدن به هدفت کمکت میکند باید انجام دهی"....از دریافت این جواب بسیار خشمگین و آزرده بودم . گویی تمام دنیا بیکباره بر سرم خراب شده بود. میدانستم که این عادت در انگلستان بسیار رایج است ولی تاکنون اتفاق نیفتاده بود که وزیری دستورلواط صادر کند. چکار میتوانستم بکنم؟ وظیفه من فقط مانند خالی کردن باقیمانده شیشه دارو در دهان مریض بود. بنابرین سکوت اختیار نموده، به وظیفه خود عمل کردم.
به این ترتیب صبحگاهآن خالد افندی و مغازه او را تحت نظر داشتم و بعنوان یک مسلمان بی اخلاق، از نقطه ضعف های مسلمانان آگاه میشدم. ظهر هنگام تا بعد از ظهر مسجد را زیر نظر داشتم، غروب قرآن میآموختم و با عمق وجودی و ذات آن آشنا میشدم تا بتوانم بر مغز خوانندگان آن اثر گذارم و وقتی صحبت از آیه ای میشود، از خود آنان بهتر بدانم و در این حال رفتار احمد افندی را بعنوان یک فرد مورد احترام و خردمند مورد تحقیق قرار دهم و شب هنگام، مسافر خانه مروان افندی، خادم مسجد و رفت و آمد های آنجا را زیر نظر داشتم.
روزیکه برای وداع با احمد افندی رفتم چشمانش پر از اشک شد و گفت پسرم اگر برگشتی و من زنده نبودم برایم فاتحه بخوان. دیدار ما به روز قیامت. من قلبا از این صحنه متأثر شدم ولی وظیفه میهن پرستی من وعشق به کشورم انگلستان، بسیار قویتر از احساسات من بود.
بقیه ماجرا را در قسمت سوم بخوانید

Sunday, December 2, 2012

۱-اعترافات سهمگین سر همفر، جاسوس انگلستان در خاورمیانه مقارن با امپراتوری عثمانی ....قسمت اول





اعترافات همفر انگلیسی از سالهای ۱۴۶۰ میلادی را که نخست در روزنامه اشپیگل آلمان و سپس

 در روزنامه های فرانسه چاپ شد برایتان ترجمه کردم. پس از چاپ به زبان فرانسه، پزشکی لبنانی آن را به عربی ترجمه کرد که پس ان به انگلیسی ترجمه شد. این سند، نحوه تشکیل فرقه "وهابیون" توسط محمد ابن عبدالوهاب را شرح میدهد. بدون هیچ تردیدی وهابیون ستون فقرات تروریزم اسلامی است. بدلیل طولانی بودن مطلب، سعی کردم آن را در چهار قسمت جداگانه در اختیارتان قرار دهم. تقاضا میکنم همه بخوانید و منتشر کنید تا همه بدانند برای پیروزی بر چنین دولتهایی باید "برنامه ریزی" های درازمدتی دشت که با دقت و وسواس هر چه بیشتر طراحی شده باشند. ببینید که با چه دقتی ساختار های ما را مطا لعه میکنند تا بتوانند در آن نفوذ کنند و دریابید که از تاریخ خود هیچ نمیدانیم که هیچ، از تاریخ آنان حتی سر سوزنی آگاه نیستیم. تنها نشسته ایم و بطور دست و پا شکسته پدافند میکنیم. در حالیکه باید ما باشیم ان کسانیکه در دستگاههای آنان جاسوسی کنند و انگلستان شناسی بخوانند!

قسمت اول:
بریتانیای ما کشوری پهناور است. خورشید بر فراز دریاهایش طلوع و زیر همان دریاها غروب میکند. کشوری قدرتمند هستیم ولی نه در کلونی های مستعمره خود. آنجا هنوز نقاط ضعفی داریم زیرا این کلونی ها هنوز بطور تمام و کمال در زیر سلطه ما نیستند. هند، چین و خاورمیانه. ما سیاستی محکم را در مورد آنها بکار گرفتیم ولی باید هر چه زودتر مالک کامل آنها شویم. در این راه دو چیز هدف کلی ماست:
۱- وظیفه نگهداری از مناطقی که تا امروز زیرسلطه انگلستان رفتند.
۲- تلاش در راه سلطه یافتن بر منطقی که هنوز به زیر قدرت ما نرفته اند.
وزارت مستعمره ها برای پی گیری این دو هدف، ماموریتی خاص در نظر گرفته است . به محض ورود من به این وزارتخانه، مورد اعتماد بی چون و چرای وزیر قرار گرفتم و مرا به سمت فرماندهی کمپانی هند شرقی گماشت. این کمپانی در ظاهر یک کمپانی تجاری بود ولی هدف پنهانی آن، جستجوی راههایی بود برای دستیابی به کنترل صد در صد سرزمین پهناور هند.

دولت انگلستان در مورد هند، کوچکتری نگرانی به خود راه نمیداد چرا که هندوستان، کشوری بود متشکل از مردمی با ملیت های گوناگون که به زبانهای مختلفی صحبت میکردند وعلایق متضادی داشتند. تنها وجه مشترک آنان این بود که با هم زندگی میکردند. مذهب آنان بودیسم و یا سیک بود. سیکها گاو را پرستش میکردند.
در مورد چین هم تقریبا همین دیدگاه را داشتیم. در چین مذهب اکثریت بودیسم و مذهب کنفسیوس بود که هر دوی آنها مذاهب مرده محسوب میشدند. ما توانایی سلطه بر آنان را نسبت به مذهب آنان میسنجیدیم.
مذهب مرده از نظر ما مذهبی بود که هیچ تهدیدی محسوب نمیشد و برای زندگی ارزش خاصی قائل نبود بلکه بیشتر به مردن می اندیشید. این مذاهب تنها شمل معدودی اندرز بودند و بس. بنابر این روشن بود مردمی که با چنین مذهبی زندگی میکنند، هرگز کوچکترین تمایل پاتریوتیزم ندارند. پس این دو کشور هیچ نگرانی را موجب نمیشدند.شآید در آینده طولانی، طرز فکر آنها تغییر مییافت ولی سالها طول میکشد وشامل مرور زمان میشد درحالیکه ما بیکار نبودیم و برنامه های بسیار دراز مدت داشتیم. پس در طول این برنامه زمانی طولانی مدت، طوری آداب و رسوم و سنتهای آنان را تغییر میدادیم که بر روی آنها کنترل کامل داشته باشیم و طبق میل مارفتار کنند.
چیزی که با را نگران میکرد، کشور های اسلامی بودند. تا امروز قراردادهای زیادی با آن حاکم روانی یعنی عثمان بسته بودیم که همگی به نفع ما بودند ولی جاسوسان با تجربه ما میگفتند که امپراتوری وی در کمتر از یک قرن منقرض خواهد شد بنابرین باید چاره اندیشی میکردیم که لطمه ای به قراردادهای ما پس از انقراض عثمان، نخورد. بطور کاملا سری قرارداد هایی با دولت ایران بسته بودیم و درهر دو این کشورها دولتمردان دستنشانده ای را گماشته بودیم تا برای ما جاسوسی کنند. مذهب اسلام در این کشورها مذهبی وحشی ولی زنده بود. دولتی نالایق داشتند و تربیت مذهبی عجیب و نامناسب آنها موجب میشد بتوان دولتمردان ان را براحتی با مساله "زن" کنترل کرد. با زنان زیبارو آنها را سرگرم میکردیم تا به وظیفه سیاسی شان عمل نکنند و بتوند کمر سیاسی این دو کشور را بشکند. اما با وجود همه اینها نگران بودیم که سیاست ما در مورد این دو کشور اجرا نشود زیرا:
۱- مسلمانان بشدت به اسلام وابسته اند. هر یک مسلمان، قویا متکی به اسلام است. اگر با مسیحیت مقایسه کنیم، تصور کنید که هر یک نفر یک کشیش باشد آنهم اگر نگوییم هر یک نفر یک کاردینال است!! خطرناکترین آنها فرقه ایست مستقر در ایران بنام "شیعه". زیرا آنها هر کس را که شیعه نباشد کافر دانسته و احمق میدانند. مسیحیان از نظر آنان کثیف و نجس هستند و نباید حتی به آنان دست زد. هر کدام از آنان، نهایت سعی خود را میکند که نجس نباشد بنابرین از بسیاری چیزها حتی در خلوت دوری میکند!
روزی از یکی از این شیعه ها پرسیدم : چرا به مسیحیان با ان فرم خاص نگاه میکنند؟؟ جواب وی این بود: پیامبر اسلام فرد بسیار عاقلی بوده است. او مسیحیان را تحت فشار روحی قرار میداد تا به اسلام که تنها مذهب الله است، ایمان بیاورند. در حقیقت این کثیفی و نجاست مادی نیست که قابل پاک شدن باشد. نجاستی روحی است که به هیچوجه پاک نمیشود و مختص مسیحیان نیست بلکه شامل سنی ها و اجداد زرتشتی ما نیزمیشود.
پاسخ دادم: ولی سنی ها و مسیحیان هر دو به الله باور دارند. همینطور به پیامبرانشان و به روز جزا. بنابرین ما بی انصافی میکنیم ( توجه کنید که من بعنوان یک مسلمان در بین آنان جاسوسی میکردم).
آن مسلمان گفت آنها  به دو دلیل نجس و کافرند. اول اینکه آنها به پیامبر ما حضرت محمد را متهم به دروغگویی میکنند و ما در قران قانونی داریم که میگوید هر کس تو را عذاب، باید او را عذاب کنید. بنابرین آنان را نجس میخوانیم. دوما اینکه مسیحیان مطالب توهین امیزی در مورد عیسی مسیح میگویند. برای مثال میگویندعیسی مسیح شراب میخورده و اینکه مورد لعنت خدا قرارگرفته و به همین دلیل هم مصلوب شده.
به او گفتم مسیحیان چنین چیزی نمیگویند ولی او پاسخ داد: چرا میگویند و در انجیل چنین نوشته شده!! من ساکت شدم. چون نمیخواستم بیشتربحث کنم. اگر بیش از این میکردم به من شک میکردند .
۲- این مذهب در زمان صدر اسلام ، مذهبی اجرایی و قدرتمند بود و به مسلمانها احترام گذاشته میشد. بنابرین نمیشد به این مردم گفت که امروز تبدیل به برده شده اند. همینطور امکان نداشت تاریخ اسلام را به آنها فهماند و گفت اگر در زمانی دارای احترام بودید بخاطر شرایط زمانی خاصی بوده که امروز دیگر موجود نیست. نمیشد به آنها گفت ان روز ها دیگر به پایان رسیده و هرگز باز نخواهند گشت . اگر میگفتیم برخوردی وحشیانه میکردند و باید از این موضوع پرهیز میکردیم.
۳- از چیز دیگری که نگران بودیم این بود که امپراتوری ایران و عثمانی، ممکن بود متوجه شوند که ما آنها را مانیتور میکنیم. با توجه به اینکه زیر نظر ما بودند ولی در عین حال دولتهایی بودند بسیار ثروتمند، با ارتشی قوی و قدرتی فراگیر. بنابرین همیشه امکان نقش بر آب شدن نقشه ما وجود دشت.
۴- در مورد دانشمندان اسلامی بسیار نگران بودیم. دانشمندان ایرانی و عثمانی موانع بزرگی در سر راه ما بودند زیرا هرگز حاضر نبودند اصولی را که به ان معتقد بودند زیر پا بگذارند. آنها لذات دنیوی را با ان بهشتی که قران به آنان وعده داده بودعوض نمیکردند. مردم نیز پشتیبان آنان بودند. حتی عثمان و پادشاه ایران هم از آنان میترسیدند. سنی های عثمانی هرگز به اندازه شیعه ایرانی به دانشمندان وفادار نبودند. ایرانیان دانشمندان خود را مقدس میدانستند و برای آنان احترام خاصی قائل بودند زیرا خود تمایلی به کتاب خواندن نداشتند و اینکار بعهده دانشمندان خود میگذاشتند. پس ما هیچ راهی برای تطمیع و از راه بدر کردن آنان نداشتیم.
رازی، جرجانی و ابن سینا نمونه هایی از آنان بودند.

{{برنارد لوئیس درباره این مراکز علمی و دانشجویان آنها می‌گوید:
در دوران طلایی اسلام، خلیفه به عنوان شخص اول روشن بین و متمدن، برای نخستین بار، دانشجویان و محققین مختلف را از سرتاسر دنیا مثل چین، هند، خاورمیانه، شمال آفریقا، اروپا و آسیای میانه گرد هم جمع نمود و شورای علمی قدرتمندی تشکیل داد.}}

ادامه خاطرات همفر: تمام این مسائل مارا واداکرد تا میتینگ های متعددی را برنامه ریزی کنیم و نقشه های مختلفی را طرح ریزی نماییم ولی هر بار با شکست مواجه میشدیم. گزارشهایی که از جاسوسان خود دریافت میکردیم همه نا امید کننده بودند ولی امید خود را از دست نمیدادیم چون ما انگلیسیها مردمی هستیم که عادت داریم نفسی عمیق بکشیم، صبر کنیم و اگر از در وارد نشدیم، دست از تلاش برنداریم و از پنجره وارد شویم.
تا اینکه روزی وزیر مستعمرات شخصا و بهمراه چند متخصص، در یکی از کنفرانس های ما شرکت کرد. ۲۰ نفر در ان جلسه شرکت داشتند. کنفرانس ۳ ساعت طول کشید و بدون رسیدن به نتیجه ای قابل قبول به پایان رسید. ناگهان کشیشی گفت: نگران نباشید! قدرت مسیح و طرفدارانش تنها پس ۳۰۰ سال شکنجه بود که تثبیت شد. از امروز تا ۳۰۰ سال آینده وقت داریم تا با ایمان قوی و صبر زیاد خود را مسلح کنیم، تمام راههای ارتباطی و گفتاری را در اختیار خود بگیریم و ضدیت را در میان این بی ایمانان مسلمان منتشر کنیم تا ظرف ۳۰۰ سال آینده همانجا باشیم که مسیح پس از ۳۰۰ سال بعد از ظهورش بود. باید هدف خود را بشناسیم و لحظه ای چشم از آن برنداریم حتی اگر رسیدن به آن قرنها طول بکشد. کافیست پدران به خاطر فرزندان کار کنند و به پیش روند.
گفته این کشیش مانند جرقه روشنایی بود که میگفت "یافتم یافتم". با این ایده کنفرانس دیگری برگزار کردیم که دیپلمات ها و افراد مذهبی از روسی و فرانسه هم بهمراه انگلیسی ها شرکت داشتند. طرحی ریختیم مبنی بر شکستن مسلمانان به قبیله ها و گروه های کوچکتر و تزریق عقاید مسیحی در آنان به منظور مسیحی گری. مانند آنچه در اسپانیا اتفاق افتاد. ولی نتایج آنچنان که انتظار داشتیم نبود. شاید بهتر بود از درون همان اسلام، شاخه یا شیوه ای نو و افراطی میساختیم تا به هدف نزدیک شویم.
ازجا کندن ناگهانی درختی که به خوبی ریشه دوانده کار دشواری است. ولی باید به سختی کار میکردیم و به هدف میرسیدیم. شرایط بد غرب و شرق به محمد کمک کرده بود و موجب پیروزی او شده بود ولی آن شرایط سپری شده بودند. با تلاشهای پیگیر وزارت ما، مسلمین در حال سقوط بودند. وقت آن بود که جایگاهی را که در طول قرنها از دست داده بودیم، باز پس گیریم . این دولت بریتانیای کبیر بود که آن اسلام را نابود میکرد و چیزی دیگر بر جای آن مینشاند.....
ادامه این مطلب را در قسمت دوم بخوانید..

Wednesday, November 28, 2012

پروپاگاندای نسرین ستوده


در خفقان فضای سیاسی امروز که شوربختانه خفقانیست "نو" در لوای دمکراسی، نوشتن نگارهای اینچنینی و ساخت پوسترهای آنچنانی، عملی متهورانه و شجاعانه است که با تهاجم و مخالفت های بسیاری روبرو خواهد شد. ولی اگر دم از دموکراسی میزنیم لازم است بدانیم ما بيش از يک نوع دموکراسی را در جهان سراغ نداريم و آن همين دموکراسی است که در کشورهای متمدن جهان موجود است و بس. در روانشناسی رفتاری "توده" به ک
ناری نشستن و نظاره گر لغزش های همیشگی بودن و اندازه گیری ظرفیت سقوط، گاهی اوقات خالی از لطف نیست زیرا یادآور این نکته است که "توده قابلیت این را دارد که پس از یک تاریخ به چاه افتادن، همچنان چشمان خود را ببندد و برای بار یک هزارم، افتادن در چاه را تجربه کند"
نقش الیت جامعه در چنین مواقعی چیست؟ آیا محافظه کاری و ترس از برچسب خوردن خیانتی آشکار به آرمان انسانیت نیست؟ آیا کسیرا در تاریخ یافته اید که در راه اثبات اندیشه خود، همراه جریان آب و نه خلاف آن شنا کرده باشد؟
سؤال من از یارانی که میشناسم و به درستی اندیشه آنان ایمان دارم این است: چرا سکوت اختیار کرده اید؟ چرا اجازه میدهید "توده" چون گله ی گوسفند بی شبان، در صخره های صعب العبور و پر از گرگ های دسیسه گر، سرگردان رها شود؟
زندانی سیاسی ، ننگ انسان معاصر است و هیچ فردی نباید بخاطر اندیشه اش در بند شود. این اصلی است غیر قابل گفتگو. ولی زندانی سیاسی واقعی کیست؟
آیا اکبر گنجی زندانی سیاسی بود؟ آیا شیرین عبادی زندانی سیاسی بود؟
جمهوری اسلامی حلقه زنجیره انسانی را در خارج از ایران برای حفظ و نگهداری خود ساخته است. این زنجیر انسانی که با پولهای هنگفت و پشتیبانی مستقیم "دولت در دولت" و با تلاشی گام به گام و خشت بر خشت، در طول ۳۳ سال ساخته شد، در ده ماهه اخیر، با شتابی پیگیر و بطور تصاعدی، در حال تکثیر است. آلترناتیو های گوناگونی برای جمهوری اسلامی ساخته میشوند و پلان ها ی احتیاطی، تنها به پلان "بی" محدود نشده بلکه پلان های "سی" و "دی" و "اف" هم طراحی شدند.
آیا به این فکر نیافتید که پروپاگاندا و سرو صدا، هزینه دارد؟ آیا عجیب نیست که ماجرای نسرین ستوده مانند بمبی در رسانه های سراسر دنیا منفجر شده و بهترین مجریان برنامه های تلویزیونی اروپا میگویند" من نسرین ستوده هستم" ؟ آیا عجیب نیست که تمام دنیا از عطسه کردن خانم ستوده در زندان هم مطلع میشوند ولی حتی محل زندانی شدن بسیاری زندانی سیاسی واقعی هم روشن نیست؟ و در بسیاری مورد حتی گورهایشان ناشناس است؟
آیا از سابقه سیاسی نسرین ستوده اطلاع درستی دارید؟
۱- نسرین ستوده وکالت شیرین عبادی را بعهده داشته. وی در جریان پرونده شیرین عبادی، چهره بارز آن پرونده بوده و امروز نیز وکالت خانم ستوده را چه کسی بعهده دارد؟؟؟ روشن است..شیرین عبادی!
۲- هیلاری کلینتون وزیر وقت وزارت امور خارجه آمریکا با انتشار بیانیه‌ای، ضمن اعلام تبریک به نسرین ستوده و جعفر پناهی برای دریافت جایزه ساخاروف، از عدم امکان حضور آن‌ها در مراسم اهدای جوایز ابزار تاسف کرده بود.در قسمتی از این بیانیه آمده: "ما از حکومت ایران می خواهیم که فوراً ستوده را آزاده کرده، محدودیت‌ها علیه پناهی را لغو کند و همچنین کلیه زندانیان سیاسی و دیگر زندانیان را که صرفاً به خاطر عقاید و باورهای سیاسی و مذهبی شان در حبس به سر می‌برند، آزاد کند.
آیا دادن جایزه ساخارف به نسرین ستوده و نامیدن نام ایشان توسط خانم "کلینتون" و ابراز نگرانی ایشان، سناریویی تکراری برای بزرگ نمایی و قهرمان سازی امپریالیزم برای ما نیست؟
۳- نسرین ستوده، شادی صدر و شیرین عبادی، پرونده عاطفه رجبی را با هم بررسی کردند و این سه نفر همواره به هم نزدیک بوده و با یکدیگر همکاری داشته اند. شرکت نسرین ستوده در مراسم فروهر ها آنهم با ان چهره غمگین و داغدیده، نشاندهنده وابستگی ایشان به جبهه ملی و ترکیب این سه نفر با هم، ترکیبی تکراری است از: جبهه ملی+کمونیزم(شادی صدر)+سبز اسلامی(شیرین عبادی)
آیا با یک داستان تکراری مواجه نیستیم؟ خانم کلینتون شما در سال ۸۸ کجا بودید و برای یک ملت به خیابان ریخته چه پیامی دادید؟ خانم کلینتون، ترانه موسوی را تکه تکه کردند و در بیابان های اطراف تهران انداختند و نمیدانیم تکه های بدنش کجاست...گفتم شاید شما با دستگاه های ماهواره ایتان و شبکه جاسوسی فوق پیشرفته تان بدانید ؟.....آیا برای ترانه و ترانه های ما بیانیه دادید؟ جایزه رشادت و شهامت چی؟ آیا بچه های زندانی ما را میشناسید؟ یا حداقل نامی از آنها شنیده اید؟؟
پس از اعتصاب غذای گنجی ها و دریافت ۱۰۰ میلیون دلارش، پس از مدحی ها و الماس های دزدی، باید همچنان بنشینیم و مهره های شطرنج بازی دسیسه گران باشیم؟ خطا و انحراف دهشتناک تاريخی در میهن ما شامل دور تسلسل است؟ ای کاش میشد ریش مرده وزنده و موهای سر آنان را تراشید تا در زیر آن، نقش پرچم انگلیس را دید...
ای مگس عرصه سیمرغ نه جولانگه توست - عرض خود می بری و زحمت ما می داری

والاگهر جانباخته جاوید، ناخدا شهریار شفیق پهلوی نیا


در آستانه شانزدهم آذر قرار داریم.

سالروز جانباختن دلداده وطن، سرو رشید، قلندر ایران زمین٬ والاگهر فقید تیمسار ناخدا شهریار شفیق پهلوی نیا
شهریار شفیق، دومین فرزند شاهدخت اشرف پهلوی پس از والا گوهر آزاده شفیق، در بیست چهارم اسفند ۱۳۲۳ چشم به جهان گشود. کسانی که ایشان را بخاطر دارند، زیبایی و فروتنی وی را نخستین چیزی میدانند که در برخورد با وی دیده میشد. جوانی بلند بالا و بسیار میهن پرست که سال
های عمر خود را با عشقی غیر عادی و سرشار، در راه خدمت به میهنش صرف کرد. پدروی "احمد شفیق " ، فرمانده نیروی هوایی مصر، خلبان جنگی، مردی پر ابهت و خواهر زاده "ملک فاروق، پادشاه فقید مصر بود

وی تحصیلات اولیه خود را در مدرسه رازی تهران به پایان رسانید و پس از ان در دانشکده دارتموث نیروی دریایی مشغول به تحصیل شد و به خاطر شجاعت و بیباکی زبانزدش، به دریافت شمشیر افتخار نائل شد. شهریار پس از تحصیل با درجه ناوبان دومی در نیروی دریایی شاهنشاهی مشغول به خدمت شد. پایگاه وی بر روی ناو بایندر در خرمشهر و سمت او افسر مخابرات ناو بود.

آنچه درناخدا شهریار شفیق بارز بود، سرعت، چابکی و مهارت وی بود در عملیات دشوار نظامی و قدرت وی برای دور زدن و انجام مانور و تاکتیک های ناگهانی که نیاز به تیزبینی و سرعت انتقال دشت. وی کسی بود که در میانه میدان و در صورت تنهایی محض ، حاضر بود و "میتوانست" یک تنه حمله ای دلیرانه و پیروزمند را با تاکتیکی خاص و زیرکانه ترتیب دهد.

والا گوهرشهریار شفیق آخرین کسی ازخانوده پهلوی بود که ایران را ترک کرد. به عنوان یک افسر بزرگ نیروی دریایی وظیفه خود می دانست که بمانند و پایمردانه خاک ایران و میراث کهن آریایی را حفظ کنند .با تنگ تر شدن حلقه فشارها٬ در آن هنگامه که دیگر مرزها به شدت زیر سیطره و کنترل اوباش اسلامی درآمده بود و در همه جا به دنبال دستگیری وی بودند، شادروان والاگهر شهریار با کمک چند جان بر کف ارتشی و به وسیله یک لنج خود را تا کویت رسانده و از آنجا به سمت پاریس عزیمت کردند. همسر وی مریم اقبال و دو فرزند کوچک شان نیز در پاریس به ایشان پیوستند.
ولی ناخدا شهریار با نفوذی که در ارتش ایران داشت، به تبعید راضی نشد و براندازی رژیم را پایه ریزی میکرد.
در تهران دادگاه های بی محاکمه خلخالی خون آشام آغاز شده بود و تک تک بهترین و شجاع ترین سران ارتش دلیل محکوم به اعدام میکردند و برای عده ای از آنان که دیگر در ایران حضور نداشتند، رای غیابی صادر کرده، قاتلان خود را ۴ گوشه دنیا گسیل میکردند. این اولین کشتار های زنجیره ای رژیم در بیرون از ایران بود که کم کم بصورت امری عادی در میامد. هر کس را که مانعی بر سر کودتای کثیف خود میدیدند، بی هیچ جرمی و با آگاهی به شرافت، مردانگی و میهن پرستی اش ، از سر راه خود برمیداشتند. تنها دلیل تعقیب آنان درجه مردانگی آنان بود و آنان را نسبت به همان درجه بندی مردانگی در اولویت ترور قرار میدادند. در مورد شادروان شهریار، شجاعت و قدرت و توانایی براندازی، تنها چیزی بود که در وی میدیدند.
شانزدهم آذر سال ۱۳۵۸ و در یک ظهر سیاه و غمبار وقتی شاروان تیمسار شهریار شفیق از آپارتمان خواهرشان آزاده بیرون آمدند تا برای نهار خود و ایشان چند قلم خرید بکنند، در مقابل چشمان وحشت زده و هراسان خواهر که از آنسوی پنجره ناباورانه می نگریست، به ضرب دو گلوله دو ضارب مسلح صورت پوشده، که به پشت گردن و سر وی اصابت کرد، جان باخت و حماسه ای دیگر از عشق و میهن پرستی امیران ارتش شاهنشاهی را رقم زد.
درود اهورایی برناخدا شهریار شفیق پهلوانی که بزرگی اش در گرد و خاک تاریخ آشفته ی ایران ناپیدا است. روزی این توفان خواهد نشست و این ملت به خون نشسته
بزرگی و شجاعت و ایراندوستی او را خواهد شناخت. وی با وجود تعلق داشتن به خانواده پادشاهی، بسیار زمینی و خاکی بود و رفت و آمد های او به خانواده افراد تهیدست با کمک و دلجویی از آنان، از خصوصیات بارز وی بشمار میرفت. شهریار شفیق برای جمهوری اسلامی، خطری مرگبار و تهدیدی جدی بشمار میرفت. بیشک دولت فرانسه نیز در این جنایت تاریخی دست داشت. چگونه بود که والا گوهر شهریار و شادروان تیمسار اویسی هر دو در خیابانهای پاریس به قتل رسیدند و تروریستهای اسلامی در آن سالها که همه کشورهای اروپایی از امنیت کافی برخوردار بودند، براحتی در خیابانهای پاریس به گشت و گذار میپرداختند و از زمان عبور و مرور امیران شاهنشاهی مطلع بودند؟؟

در گزارشی از علیرضا تهرانی، شمه کوچکی از رشادت و دلیری های عقاب بیباک ارتش شاهنشاهی را که فرماندهی کماندوهای تکاور در عملیات آزاد سازی ۳ جزیره را بعهده داشت، میخوانیم..

علیرضا طاهری:
نیروهای ایرانی چهل و یک سال پیش در آذرماه ۱۳۵۰، در عملیاتی به دقت محاسبه شده، بر سه جزیره تنب بزرگ، کوچک و ابو موسی مسلط شدند.
من که در آن زمان معاونت سردبیری کل روزنامه اطلاعات را بر عهده داشتم، از انگشت شمار گزارشگرانی بودم که نیروهای ایرانی را در این عملیات همراهی کردند.
از یک هفته پیشتر می‌دانستیم که ایران به زودی پس از نزدیک به ۷۰ سال استعمارگری بریتانیا بار دیگر بر سه جزیره مهم و استراتژیک ابوموسی (به روایتی با نام ایرانی گب سبزو) و تنب‌های بزرگ و کوچک رسماً مسلط خواهد شد. سفری بی‌هیجان اما تاریخی در پیش بود،.

نیروی دریایی شاهنشاهی ایران با تشکیل ستادی ویژه در جزیره قشم در ۲۲ کیلومتری تنب بزرگ خود را آماده کرده بود تا در مراسمی تشریفاتی درفش ایران را در این سه جزیره حادثه‌ای به اهتزاز درآورد. هواپیماهای شکاری ایران بر فراز این سه جزیره در پرواز بودند.

ساعت ۶:۱۵ بامداد روز نهم آذرماه ۱۳۵۰، یک روز پیش از خروج کامل نیروهای استعمارگر بریتانیا از شرق سوئز من جمله از خلیج فارس، عملیات نیروی دریایی ایران آغاز شد و در عرض ۳۵ دقیقه پایان گرفت.

در ابوموسی، تنها جزیره مسکونی از میان سه جزیره یاد شده، شیخ رأس‌الخیمه، شیخ صقر، شخصاً به استقبال نیروهای ایرانی شتافت و میان آن‌ها شیرینی پخش کرد. مراسم در تنب کوچک معروف به تنب مار نیز بی‌هیچ حادثه‌ای به انجام رسید.

از ناخدا فرید خزعل، یکی از فرماندهان این عملیات، پرسیدم من در اینجا ماری نمی‌بینم پس چرا آن را تنب مار می‌نامند؟ ناخدا خزعل بخشی از جزیره را به رگبار گلوله بست و ناگهان دیدم که انگار تمام تنب کوچک به حرکت درآمد. سراسر جزیره مار بود و مار بود و مار.

در تنب بزرگ هم برپایه قرار و مدار با شیخ رأس‌الخیمه و نمایندگان لندن، قرار بود دست به دست شدن قدرت بی‌حادثه بگذرد. اما آنچنان که شهریار شفیق، پسر کوچک خواهر همزاد شاه ایران و یکی دیگر از فرماندهان عملیات بازستانی این سه جزیره به من گفت، افسر نگهبان انگلیسی در رأس الخیمه که شیفت بامدادی‌اش را تازه آغاز کرده بود از این قرار و مدار ابراز بی‌خبری می‌کند و به مأموران شیخ‌نشین در تنب بزرگ دستور می‌دهد تا روشن شدن قضیه مقاومت کنند.

در میان مأموران در پاسگاه تنب بزرگ نیز دودستگی پدید می‌آید، یک دسته از تحویل قدرت با مسالمت کامل به ایرانی‌ها هواداری می‌کردند و دسته دیگر از فرمان افسر نگهبان انگلیسی. در این گیرودار یک سروان ایرانی، رضا سوزنچی، همراه مهناو یکم حبیب‌الله کهریزی و ناوی وظیفه آیتالله خانی که احتمال درگیری دراین جزیره را در خواب هم نمی‌دیدند به پاسگاه نزدیک شدند. آن‌ها حتی سلاح‌های خود را آماده شلیک نساخته بودند. خروج هوادران تحویل و تحول مسالمت‌آمیز از پاسگاه در حالت آماده برای واگذاری سلاح‌هایشان به این دیدگاه سه ایرانی یاد شده قوت بیشتری می‌بخشید؛ دیدگاهی که به زودی با رگباری از گلوله از درون پاسگاه، بی‌پایه بودن آن مشخص شد.

هر سه ایرانی از پای درآمدند و مأموران هوادار تحویل و تحول مسالمت‌آمیز وحشت‌زده به درون پاسگاه بازگشتند. نیروهای ایرانی ناگزیر با هلی‌کوپتر در پیرامون پاسگاه پیاده شدند. ناخدا فرید خزعل و دریابان شهریار شفیق از نخستین ایرانیانی بودند که به درون پاسگاه تنب بزرگ یورش بردند و مقاومت سنگر گرفتگان در آن را در هم شکستند.

به زودی سنگرگرفتگان با دادن یک کشته همگی اسیر شدند. یکی از این اسیران که شهروندی یمنی بود می‌گفت همکارانش به فرمان مستقیم صدام حسین، مرد نیرومند عراق، در برابر ایرانی‌ها مقاومت کرده بودند.



بدین سان ابوموسی و تنب‌های بزرگ و کوچک پس از ۶۸ سال استعمارگری بریتانیا بار دیگر پرچم ایران را برفراز خود افراشته دیدند.


همزمان اشرف، خبرنگار- عکاس خبرگزاری تاس، خبرگزاری رسمی و دولتی روسیه شوروی آن زمان، که با ترفندهای چشمگیری خود را در شمار مسافران هلی‌کوپتری جای داده بود که خلبانی‌اش را شهریار شفیق، والاگهر آن زمان، برعهده داشت ناکام شد.

شهریار شفیق با اشارات معنی‌دار به سرنشینان ایرانی هلی‌کوپترش چنان به پرواز درآمد که در طول سفر از ابوموسی به قشم، اشرف دوربین را‌‌ رها کرده و دو دستی میله‌ها را چسبیده بود و هرگز فرصتی نیافت تا عکسی را که در پی شکار آن بود بگیرد؛ عکس والاگهری از دربار ایران که روی کلاه ایمنی‌اش با حروف درشت نوشته شده بود «آی لاو تگزاس» یعنی من عاشق تگزاسم

ناخدا شهریار، جزو نخستین کسانی بود که به فرمان جمهوری اسلامی در یکی از خیابان‌های پاریس در نخستین ماه‌های استقرار حکومت هواداران آیت‌الله خمینی بر ایران به گلوله‌ا‌ش بستند و او را کشتند.

ناخدا فرید خزعل، دیگر چهره شاخص عملیات بازستانی این سه جزیره نیز بر پایه روایات رسمی، یکی دو سال پس از همین عملیات در خانه‌اش در خیابان شمال سینما مولن روژ تهران خودکشی کرد. چند و چون این خودکشی یا مرگ مرموزهرگز روشن نشد.
 

جنایت حلبچه و حزب کومله کردستان





در ایران، در 16 سپتامبر 1942 در مهاباد، گروهی 17 نفری جمعیت احیای کرد (کومله ژ.ک) را تاسیس کردند و این واژۀ "کومله" هم از ادبیات سیاسی ایران به وام گرفته شد. در آوریل 1943 کمیته مرکزی آن -تحت نفوذ و نظارت شوروی- شکل گرفت و فعالیت زیرزمینی آن تحت پیشنهاد و تشویق روس ها در منطقه رشد کرد. کومله ژ.ک پیش از پیوستن قاضی محمد، شعار کردستان بزرگ و ناسیونالیسم کردی را اعل
ام کرد و در صدد ایجاد کردستان خودمختار در ایران بود. اگر چه برای دست یافتن به آرمان خود به شوروی تکیه کرده و به وعده هایشان خوش باور، اما این طرح ناکام ماند. هنگامی که کومله تاسیس شد، از قاضی محمد به عنوان رهبر معنوی دعوت شد، اما وی -بنا به سفارش روس ها- دوست داشت که شخصیت پشت پرده باقی بماند و البته گاه در نقش سخنگو ظاهر می شد، اما هرگز به کومله نپیوست. تندروها به وی مشکوک بودند، زیرا وی باوری به جدایی کردستان و تاسیس حکومت مستقل کردی نداشت

در 16 اوت 1945، پس از بازگشت قاضی محمد از باکو، نام کومله ژ.ک به "حزب دمکرات کردستان ایران" تغییر یافت و نام کومله کم کم از رونق افتاد. این واژه بعدها در دهه 1960 دوباره مطرح شد، اما کومله دوم، نه تنها امتداد جریان سال 1942 نبود، بلکه هرگز کومله جدید، طرفدار قاضی محمد نبوده اند و برخلاف حرکت حزب دمکرات -در ایام بازگشت قاسملو- هیچ گاه -چه در ابتدای شکل گیری و چه در تجمع ها و مراسم خود- از عکس قاضی محمد استفاده نکردند؛ اما به هر حال آنها این واژه قدیمی را به عاریت گرفتند. در اوایل دهه 1970 –سال 1348- دوباره نام یک حرکت سیاسی، کومله نام گرفت که در میان دانشجویان کرد دانشگاه های تهران پایه ریزی شد و البته بنیانگزاران آن، به طور مخفیانه فعالیت می کردند که طبعا از دید ساواک این قضیه پنهان نماند و از 1971 تا 1977 کومله، رکود واقعی داشت، اما تشکیلات آنان، از هم گسیخته نشد و سرانجام در 6 ماه پیش از انقلاب، فعالیت کومله و دمکرات در کردستان ایران، علنی شد.
قاسملو در یكی از مصاحبه‌هایش با روزنامه آبزرواتور فرانسه (2/3/81 ) می‌گوید: «عراق همچون سایر كشورها كمكش را به ما پیشنهاد كرد. اما ما فقط پیشنهادهای محدود را با احتیاط كامل می‌پذیریم, از آن جهت كه به هیچ‌كس وابستگی نداشته باشیم.» در سال‌های بعد قاسملو برای نشان دادن وطن دوستی اش این طور ابراز می دارد:

«صدام به ما وابسته است ما باعث شده‌ایم تا بیست هزار یا شاید هم دویست‌هزار سرباز ایرانی در جبهه كمتر علیه صدام وارد جنگ بشوند! چون آن سربازها در كردستان مستقر شده‌اند. عملاً توان نظامی جمهوری‌اسلامی پایین آمده و امروزه ما از تضاد میان دولت‌ها به نفع خودمان استفاده می‌كنیم.»

البته به این رابطه و نزدیكی صدام و گروه قاسملو انتقاد می‌شود. در حالی كه در همان زمانِ دولت عراق به كشتار كردهای عراق و بمباران كردستان ایران با بمب های شیمیایی ادامه می‌دهد اما قاسملو و حزب دمکرات کردستان ایران با سکوت و حمایت از صدام عملاً مهر تأییدی بر این جنایات می گذارند. حتی اشاره نمی‌كنند كه چه تعداد از كردهای عراق و ایران در این كشتارها از بین می‌روند.

غم انگیز ترین حالت واقعه سال های آخر دهه 1980 میلادی است. زمان شروع جنگ ها و بمباران های شیمیایی ارتش جنایتکار صدام است. که پس از هیروشیما از آن به عنوان فاجعه آمیز ترین حادثه غیرانسانی و جنگ نابرابر قرن یاد کرده اند. وقتی که صدای هواپیماهای جنگی در شهرهای کردنشینی نظیر سردشت و حلبچه می پیچید، بمب هایی بی صدا فرود می آمد و همه می ماندند تا دود ناشی از آن را ببینند.

ابتدا فکر می کردند که هیچ اتفاقی نیفتاده است. اما بعد، می دیدند که پرندگان یکی یکی دارند از روی درخت ها و در آسمان به روی زمین می افتند. هر جنبنده ای از حرکت باز می ماند. گلوها می سوخت و صدای سرفه می آمد. یواش یواش صدای ناله زن ها و کودکان بلند می شد و هر کس به یک جایی فرار می کرد. بیچاره مردم، چه می دانستند که چه بکنند؟ درحین فرار نیز مانند خوشه زاری از گندم که دچار حریق شده باشد، پر پر شده و بعضی زنها بچه در آغوش به زمین افتاده و دیگر برای همیشه از حرکت بازمی ماندند. بعضی ها که زنده ماندند نیز برای چند نسل ناتوان، علیل و هنوز میراث دار آن جنایات هستند. برابر اسنادی که در سری بعدی این مقالات منتشر خواهد شد، همان زمان حجم دینارهای اعطایی استخبارات به قاسملو افزایش یافته بود.

راستی در مقابل این همه جنایت، آن مدافعین دروغین حقوق کرد کجا بودند؟

درتاریخ 17/3/1988 حمله شیمیایی به حلبچه رخ داده، تعداد زیادی از مردم مظلومانه آنجا کشته شده‌اند و تقریباً هفت ماه از بحران گذشته اما هنوز قاسملو حاضر نیست بپذیرد كه علیه كردها در عراق از بمب شیمیایی استفاده شده است. پس از آن از آقای قاسملو در مصاحبه با كل‌العرب، سؤال می‌شود رادیو بی.بی.سی از قول شما گفت كه عراق از سلاح‌های شیمیایی استفاده كرده است، قاسملو می‌گوید:

«بنده این خبر را تكذیب نموده‌ام. هنگامی كه از من درباره كاربرد سلاح‌های شیمیایی سؤال شد، پاسخ دادم كاربرد سلاح‌های شیمیایی را به‌طور كامل مطالعه می‌نمایم و بعد از مطالعه گزارش‌های هیئت اعزامی سازمان ملل متحد به شمال عراق، هیچ‌گونه نشانه‌ای دال بر استفاده از سلاح‌های شیمیایی مشاهده نكردم و نظر به این‌كه ما فاصله بسیار نزدیكی با منطقه درگیری‌ها داریم، اثری از این سلاح‌ها مشاهده ننموده‌ایم!!!.»

آری درست است، قاسملو این فجایع را ندید چون به صلاحش بود که نبیند، همدست جنایتکار هیچ گاه جنایات خود را نمی بیند. این در حالی است كه هفت‌ماه از آن فاجعه وحشتناك انسانی كه 5000 نفر كرد در آن كشته شدند می ‌گذرد و ادامه می‌دهد:

«من نمی‌توانم دربارة چیزی كه ندیده‌ام اظهارنظر كنم"

قاسملو ادامه می دهد:

" ما با عراق روابط دوستانه‌ای داریم. آنها می‌خواهند روابط ما را خدشه‌دار كنند. من نمی‌خواهم كسی را متهم كنم، ولی برخی از گروه‌های كرد عراقی- منظور پارتی و یکتی- مفهوم و اهمیت جنگ بین ایران و عراق را درك نمی‌كنند، ما در منطقه به آنها بیشتر نزدیك بودیم ...»

در همان مصاحبه (3/10/1988 ) می‌گوید: «اولین قانون در دنیا كه موجودیت ملت كرد را با این صراحت به رسمیت می‌شناسد، قانون عراق است.-مستند این قوانین حلبچه و سردشت است و این از قانون جنگل هم بدتر است!- تفاوت‌های زیادی بین عراق و ایران وجود دارد. بر چه اساس می‌توانیم با رژیم ایران گفت‌وگو نماییم؛ رژیمی كه موجودیت ملت كرد را به رسمیت نمی‌شناسد. تا آنجایی كه من اطلاع دارم، رهبران عراق، مشكلات كردها را به خوبی درك می‌كنند- و پاسخ آن را با سلاح شیمیایی می دهند!- و این یك امر اساسی برای توافق بین طرفین است. عراق تنها كشوری است كه زمینه مذاكره و تفاهم با كردها را فراهم ساخته است- مصداق آن حلبچه و انفال!!!-.».....

البته تمام این وضعیت و نوشته ها برای سرکردگان فعلی حزب دمکرات کردستان ایران، امری روشن و مبرهن است. خود شاهد این فجایع بوده و در برابر آن سکوت کردند. هیچ موضعی نگرفتند. حتی محکوم نکردند! این مطالب برای روشنگری نسل جوانی است که اطلاع و استنادی از تاریخ فراز و نشیب های زندگی قاسملو ندارند. واقعیاتی که مهجور مانده و مرور نمی شود. غافل از آنکه بیم آن می رود که دشمن تاریخ را به شکل دیگری جلوه دهد.
کومله و سرانش در ناآرام کردن و امنیتی کردن فضای کردستان متهم هستند و آسیب های زیادی به مردم کردستان وارد کردند. در سال 1360، کومله بسیاری از هوادارانش را از دست داد و حزب بعث، مقر و پایگاه در اختیار آنان نهاد و به هیچ روی، عملکرد کومله در دهه 60 قابل دفاع نیست.


پس از آغاز جنگ تحمیلی عراق و ایران، کومله رابطه اش را با حزب دمکرات همچنان متشنج نگه داشت و جنگِ برادر کشی میان آن دو حزب، صدها جوان کرد را به خاک و خون کشانید. هر بار که جنگ داخلی رخ می داد و بیشتر از یکدیگر را ترور می کردند، رادیوی محلی ایشان، آهنگ های شاد پخش می کرد و با افتخار از کشتن همزبان و هم کیش خود، سخن ها می راندند، حماسه اش می خواندند و نان و نمک با استخبارات بعث را، جنبش ملی گرایی کُرد می نامیدند! در اواخر تابستان 1983، پس از ائتلاف با گروه سهند، حزب کمونیست ایران را -به دبیر کلی منصور حکمت- پدید آوردند و پس از مدتی، انشعاب کرده و حزب کمونیست کارگری شکل گرفت که عبدالله مهتدی و ابراهیم علیزاده، هر کدام جداگانه بر یک کرسی تکیه زدند.

در دوران جنگ ایران و عراق، تنها قاسملو و رجوی با صدام دیدار داشتند و در بین حکومت عراق و کومله، تنها در سطح مقامات اداره امنیت، رابطه ای وجود داشت و ماموریتِ کومله به عنوان نیروهایِ اپوزیسیونِ مسلح ضد ایرانی، جمع آوری اطلاعات از نیروهای ایرانی بود. گزارش های اسناد سیا مربوط به 1980–1986 بر این چند نکته درباره کومله دلالت دارد: بمب گذاری، ترور و انفجار در نقاط پراکندۀ شهرها یا روستاهای ایران؛ حمله به مدارس و ترور معلم ها در کردستان به اتهام وابستگی به رژیم؛ جنگ افروزی در سنندج و به هم زدن رابطه با حزب دمکرات و کمک به مهندسی اطلاعاتی استخبارات عراق.

البته، کومله اسناد ایران را ساختگی و غرض ورزانه می نامد، اما اسناد بعث و آمریکا هم از این امر حکایت دارد و همچنین به انضمام آنها، حافظه شفاهی مردم سنندج هم هنوز باقی است. نقطه اوج وابستگی کومله به بعث، در ماجرای قتل عام 1988 حلبچه با بمب شیمیایی رخ می نمایاند که هزاران کرد در کمتر از 20 دقیقه جان باختند و کومله هرگز اعتراضی به این جنایت سبعانه نکرد و امروزه مدعی اند که به صورت خصوصی نامه ای به اداره امنیت و استخبارات نوشته اند؛ اما در آرشیو بعث، تنها تقاضای ایشان برای مداوای نیروی زخمی شان موجود است که آن هم توسط بعث، اهمال شد و از آن سو نیز قاسملو در روزنامه لوموند به کلی منکر قضیه بمباران شیمیایی شد!

کم کم در آغاز دهه های 1370 و 1380 انشقاق هایِ پی در پی شروع شد که در اواخر دهه 1990، به نام های کوملۀ علیزاده و مهتدی شهرت یافت. پس از رفتن صدام حسین، کومله به چهار قسمت تقسیم شد. (در 15/5/1379 انشعاب رخ داد) موج اختلافات درون گروهی موجب شد تا در کوملۀ جناح مهتدی به تاریخ 30/6/1386 در اردوگاه "زرگویز" در نزدیکی سلیمانیه، مشاجرۀ لفظی بین گروه اقلیت و اکثریت، به نزاع و چوب و چماق کشی بیانجامد که با مداخلۀ مقامات امنیتی و نظامیِ کردستان عراق، زخمی ها به بیمارستان منتقل شدند؛ اما کرسی حزب کومله کردستان ایران را همچنان عبداله مهتدی بدست گرفت و "عمر ایلخانی زاده" هم "کومله زحمتکشان کردستان ایران" را داراست و سید ابراهیم علیزاده هم "سازمان کردستان حزب کمونیست ایران-کومله" را در اختیار دارد.
 

بخوانید و بخوانید


خواندن یعنی ایجاد یک باغچه کوچک در حافظه ما..هر کتاب زیبا و مفید، شیئی جدید به این باغچه میافزاید..یک آلاچیق، یک خیابان یا نیمکتی که در هنگام خستگی بر روی ان استراحت کنی.
با گذشت سالها، سالی پس از سال دیگر، این باغچه تبدیل به پارکی میشود که در این پارک، خود را نه همان شخص روز اول، بلکه... انسانی کاملا متفاوت خواهی یافت....بخوانید و بخوانید و باز هم بخوانید

از سگ آموز اخلاص عمل


چه غمگین است غم هجر پاکترین و عاشق ترین یار....
"از سگ آموز اخلاص عمل !"

آزادی اندیشه

هیچکس نمیتواند قدرت و آزادی اندیشه ام را از من بگیرد..

Thursday, November 15, 2012

مرز بین عقیده و اندیشه


.اندیشه ای که از پویایی درامد و در چهارچوبی زندانی شد میشود "عقیده". اندیشه زندانی هم مانند هر موجود زندانی دیگر "بیمار" است. چرا که سلامتی و تندرستی آن که همانا "آزادی" است از او گرفته شده. انسان زندانی پس از خروج از زندان، نیاز به مدتی تفرج و گشت وگذار فراغ بال در هوای آزاد دارد تا جسم زندانی اش پالایش یابد و روحش آرامش. اندیشه زندانی یا "عقیده" هم همینطور. اندیشه باید پویا باشد و به پرواز دارید و هر از گاهی بر بالای بام یا شاخه ای نو بنشیند تا ویرایش و تکاملیابد. تکاملی تدریجی ولی تمام نشدنی. تکاملی که با پرواز از روی مرزها، قید و نبند ها و باورهای کهنه و پوسیده حاصل میشود. رویشی با بدور انداختن پوسته های کهنه و زایشی هر روزه و هر لحظه ای. جوانه های  ذهنی در بستر خاردار و درون حصارفلزی "عقاید" نمیرویند. اگر شک و تردیدی هم بروز کرد، در نطفه خفه میشود.
من از زندان بیزارم.
من از چهار چوب اجباری بیزارم
من از کوتاهی دیوار اندیشه بیزارم
من از "عقیده" بیزارم 
من به عقیده تو احترام نمیگذارم..چون "عقیده" تو دلیل بر داشتن روحی زندانیست درحالیکه "اندیشه" تو نشاندهنده روحی آزاد...و من از زندان و هر چه به آن مربوط است بیزارم